بایگانی برچسب‌ها : شعر

عشق آمدنی بود نه آموختنی+گفتاردرمانی جامع انلاین فرذیس کرج +

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده های چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظارو انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی سوز نی ،آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دلسوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم،یک نماز

عشق یعنی عالمی رازو نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچویوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور،یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

“عشق آمدنی بود نه آموختنی”

 

 

 

 

 

دل نوشتهگفتاردرمانی جامع انلاین چهارراه طالقانی کرج +

وحشتیست ٬ رو به فریاد

لبـــــخنـــــــدت.

نگاهم کن…

نمی خواهم دیده ات شَــوَم

باید کاونده باشی٬

این زلال ٬

تشنه ی انعکاس ِچشمان ِتوست.

دو چشم/ یک راز

بگذار نارسیده باشیم!

کال بماند

سینه ی سرخ ِ

سیب های وصــــ‌ال

در این تاریک ُروشن ِسرنوشت.

بگذار ٬

ناچیده ات باشم…

 

 

 

 

 

 

 

 

خسته از ….

خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي كلامي

 عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم وپنداشتم

 تو از قبيله ي انسانيت آمده اي
تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان معرفت

و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار؟؟؟
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند و من

 با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه تو را يافتم بايستم و

 در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم
باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست.

 

***************************************************************************

دل من در كوله بار رفتن تو !

بعد از تو بهار با من غريبه شد ترانه هاي سبز خاطره شدند و باغستان آرزويم ميزبان هيچ گل و درختي نشد . پنجره هاي نگاهم بسته ماند و هيچ چراغي بر كوچه هاي شب زده ام ندرخشيد بعد از تو من مانده ام و اين تنهايي غريب و يك كوير دلتنگي . من مانده ام و خاكستر آرزوها و ققنوسي كه از فراز بام دلم برخاست با رفتن تو قناري در قفس پژمرد و بغض در صدايم خزيد من صاحب سكوتي تلخ شده ام تو رفتي اما ندانستي در كوله بار رفتن تو ، دل من بود كه با گامهاي هجرتت همراه شده بود .

 

****************************************************************************

بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته… اما مرده است.  دلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم… سلطان قلبم تو هستی… من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم …  سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد… و این اندیشه سردم می کند..  به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر ..  دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی  پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین … مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد..

 

****************************************************************************************

اگه تنها و غریبی
اگه دلتنگی و خسته
دل دریاییتو حتی
اگه موج غم شکسته

غم و جا بذار تو ساحل
دلتو بزن به دریا
می شه دنیا مثه زندون
واسه آدمای تنها

نگاه کن یه مرد تنها
روی ماسه های ساحل
با سر انگشتای خسته ش
می کشه عکس دو تا دل

خدا می دونه که چشماش
چشمه ی اشک و دلش خون

می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه
واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه

نزارین آبی دریا بشه رنگ نا امیدی
شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی

 

*******************************************************************************************************

کاش مي ديدم چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست
!
آه وقتي که ، لبخند نگاهت را

مي تاباني ؛
بال مژگان بلندت را
مي خواباني ؛
آه وقتي که تو چشمانت ،
آن جام لبالب از جان دارو را
سوي اين تشنه ی جان سوخته مي گرداني ،
موج موسيقي عشق
از دلم ميگذرد
…!

من در آن لحظه که چشم تو به من مي نگرد
برگ خشکيده ی ايمان را ، در پنجه ی باد ؛
رقص شيطاني خواهش را ، در آتش سبز ؛
نور پنهاني بخشش را ، در چشمه ی مهر ؛
اهتزاز ابديت را مي بينم

بيش از اين سوي نگاهت ، نتوانم نگريست
اهتزاز ابديت را ،
ياراي تماشايم نيست ؛
کاش ميگفتي چيست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ……؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر

دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دورمرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

دست جادوئی شب

دربه روی من و غم می ببندد

می کنم هر چه تلاش

او به من میخندد

نقش ها یی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد وبا دود اندود

طرحها یی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

********************************************************************************************************************

نيمه شبي … من خواهم رفت ؛

   از دنيايي كه مال من نيست ،

       از زميني كه بيهوده مرا بدان بسته اند …

   و تو آنگاه خواهي دانست … جاي چيزي در وجود تو خاليست !

و تو آنگاه خواهي دانست اي پرنده كوچك قفس خالي منتظر من ! 

             كه تنها مانده اي با روح خويش …

   و بي كسي خودت را دردناكتر خواهي چشيد در زير دندان غمت ..!

            غمي كه من مي برم !

                غمي كه من مي كشم!

****************************************************************************************************

به کجا می روی صبر کن

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

تو اگر گریه کنی بغض من نیز میشکند

خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد

باش

باش ای نازنین

باش ای مهربان

خواب تو تعبیر شود بعد برو

*********************************************************************************************************

 

اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني

خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت

بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني

طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو

بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو

***********************************************************************************************************

شيشه اي مي شکند… يک نفر مي پرسد…چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد…شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد…باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد… تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد… اما امشب ديدم… هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد… از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

****************************************************************************************************************

شعر کودکی

كودكيهايم اتاقي ساده بود

قصه اي دور اجاقي ساده بود

شب كه مي شد نقشها جان مي گرفت

روي سقف ما كه طاقي ساده بود

 

مي شدم پروانه خوابم مي پريد

خوابهايم اتفاقي ساده بود

زندگي دستي پر از پوچي نبود

 

بازي ما جفت و طاقي ساده بود

قهر مي كردم به شوق آشتي

عشقهايم اشتياقي ساده بود

ساده بودن عادتي مشكل نبود

سختي نان بود و باقي ساده بود

قيصر امين پور

خسته ام از این کویر

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل،این سقوط ناگزیر

آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر!

ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان!

ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن!

با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی!

دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها

این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر!

با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

از قیصر امین پور

غریب آشنا

چشمهاي ساده ام خسته ي نگاهها         طاقتي که طاق شد در حضور آهها


يک اميد بي رمق دردلم نشسته است      خسته ميکند مرا امتــــــــــــداد راهها


اي صداي شعر من ! باورم نمي شود         درد پاي کهنه است سهم بي پناهها


قطره قطره اشک شد بغضهاي ساکتم        پس چرا نيامدي روز و ماه و سالها ؟


با تمام خستگي باز هم صدا زدم               جاي عشق را گرفت عاقبت گناهها


تا طلوع چشم تو پلک هم نمي زنم            گرچه خسته ميشوم در مسير راهها

 

 

 

 

 

 

 

خدا و شیطان

خدا و شیطان

زاهدی در بنی اسرائیل دویست سال طاعت کرده بود . روزها به روزه و شبها به نماز و در ان دویست سال خدای را یک لحظه نیازرده بود . با خود گفت : کاشکی ابلیس لعین را بدیدی تا با او بگفتمی : برو خاک نومیدی بر سر کن که تو را بر من هیچ دست نباشد .   چون زاهد این اندیشه کرد در ساعت ابلیس در محراب او سر به در اورد . زاهد پرسید که تو کیستی . گفت من آنم که تو را ارزوی دیدار من بود . تو را سعادت پاینده باد که دویست سال است چنین به عبادت می گذرانی و من یک نفس حتی به احوال تو راه نیافته ام . و دویست سال دیگر از عمرت مانده است و مرا بر تو هرگز دست نخواهد رسید . این بگفت و نالان و گریان از پیش چشم زاهد غایب شد .

 

 

مرد عابد با خود اندیشید که دویست سال است تا خود را در بوته ی مجاهدت می گذارم . به اندیشه آن که مگر فردا بمیرم . شاید که از سر صفا و طاعت به گور شوم . اکنون دویست سال دیگر مانده است . صد سال قدم در میدان هوای خود نهم و این نفس را به مراد و شهوت او بپرورم … انگه در صد سال واپسین توبه کنم و گذشته ها را عذر خواهم تا هم هوای نفس باشد و هم صفا و طاعت .

 

 

دیگر روز مجلس طرب بساخت و با اهل فسق و فساد بنشست و چه کارها که نکرد . چون شب درامد از حضرت جبروت خطاب امد ملک الموت را که بر و آن مرد بی فرمان را و آن مست زانی بی امان را جان بردار . که ما جریده ی اهل سعادت را از نام او برداشتیم .

 

 

آن مرد دویست سال عبادت کرد و یک شب فسق و عاقب آن چنان شد .

آنان که دویست سال فسق کنند بی آنکه شبی را عبادت چه کنند ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

دلتنگی

بر من می خندی

فواره می کنی همه ی عقده های کهنه ات را

          بر پلک های سکوتم !

چه سخت است سبز خواستن

اما جرات رویش در تو متلاشی شود !

و تو همچون تگرگ بر من می باری

بی آنکه بفهمی

 من

توان هجومت را ندارم !

می ایستم

می شکنم

می ایستم

می شکنم

و این تکرار همیشگی در من طوفانی شده است .

گاه گاه

با کودک لجوج دلبستگی هایم

می نشینم و نگاهت می کنم

تشنه به سمت آبشارت هجوم می برم

بی آنکه بدانم

چه کوله بار سنگینی بر سرم آوار می شود !

*

چه عصری است این عصر خسته ی مفلوک

چه عصری است

             این عصر بیصدا شکستن ها !

*

باید بر خیزم

و بیاویزم شکست های صدایم را

بر دیوار سکوت اتاقم

باید برخیزم

چقدر دلم آماده ی ویران شدن است !

باید برخیزم . . .

*

باران می آید

باران می آید

باران می آید

این ابتدای شکفتن است  . . .