بایگانی برچسب‌ها : زندگی

عادت قدر شناسي را در خود تقويت كنيد گفتاردرمانی جامع انلاین فرذیس کرج +

• هر وقت به كسي لطف مي كنيد اعتماد به نفس شما به همان مقدار بالا مي رود .
• بهترين عبارت براي حل يك اختلاف اين است « شايد من اشتباه مي كنم .»
• راست بايستيد ، سرتان را بالا نگه داريد و سر حال و قبراق راه برويد خواهيد ديد احساس عملكرد بهتري داريد.
• عادت قدر شناسي را در خود تقويت كنيد .
• ياد گيري صحبت كردن در جمع اعتماد به نفس شما را به ميزان بسيار زيادي افزايش مي دهد .
• لازمه اعتماد به نفس اين است كه شهامتش را داشته باشيد كه به روش خودتان زندگي كنيد .
• نقاط ضعف هر كسي بيشتر از نقاط قوت اوست . هميشه روي نقاط قوت خود تمركز كنيد .
• افكارتان را روي كاغذ بياوريد . كار ها را اولويت بندي كنيد و هميشه از مهمترين آنها شروع كنيد .
• هرگز جز به بهترين نحوي كه مي توانيد اقدام به انجام كاري نكنيد .
• توانايي درست عمل كردن در شرايط بحراني, معيار واقعي شخصيت فرد است .
• ذهن خودتان را با حرفها ، انديشه ها ، كتابها و گفتگو هاي مفيد پر كنيد .
اگر مي توانيد چيزي را تصور كنيد ، قادر به انجام آن نيز خواهيد بود.
• مي خواهيد سرعت موفقيت خود را بيشتر كنيد ؟ پس بايد دو برابر قبل شكست بخوريد.
• عادت انسانهاي موفق اين است كه در همه كارهايشان قاطعيت دارند.
• 95% از احساسات شما به اين بستگي دارد كه وقايع را براي خود چگونه تفسير مي كنيد .
• شجاعت ، فقدان و نبودن ترس نيست ، كنترل و تسلط بر ترس است.
• با همه انسانها تحت هر شرايطي با صداقت رفتار كنيد.
• آمادگي, مشخصه افراد ماهر و تواناست . قبل از هر گفتگو يا مذاكره اي خود را آماده كنيد .
• هرگز تصور نكنيد همه چيز را مي دانيد. سوال كنيد .
• احساسات خود را كنترل كنيد. قبل از هر واكنشي نفس عميق بكشيد و تا ده بشماريد .
افرادي كه كار را سريعتر انجام مي دهند از ديد همه, افراد توانا تر و بهتري هستند .
• شهامت يعني تمايل به انجام كار بدون آنكه تضميني براي رسيدن به نتايج مطلوب وجود داشته باشد .
• بدترين نوع استفاده از وقت اين است كه كاري را كه لازم نيست به بهترين شكل انجام دهيد .
• ذهن خلاق داشته باشيد . هميشه درپي يافتن راههاي جديدتر، سريعتر، بهتر و موثرتر در حل مشكل باشيد .
• هيچ كس جز خودتان نمي تواند مانع شود كه در زندگي تان جزء بهترين ها باشيد ….

 

 

 

 

 

 

 

گفتاردرمانی جامع انلاین فرذیس کرج + شما به همان اندازه خوشبخت هستيد كه خودتان مي خواهيد .

 

 

 

• اگر به نداي درون خود گوش دهيد و از فطرت خود پيروي كنيد احتمال اشتباه بسيار كم خواهد شد .
• شما به همان اندازه خوشبخت هستيد كه خودتان مي خواهيد .
• انكار, ريشه بسياري از بيماريهاي روحي است . چيزهايي كه در زندگي حاضر نيستيد بپذيريد را ريشه يابي كنيد .
• مهمترين ارزشهاي زندگي در وجود كساني است كه دوستشان داريد و كساني كه دوستتان دارند.
• اعتماد به نفس يك نگرش است و نگرشها از واقعيت ها مهمترند .
• تمركز كامل بر روي هدف اصلي, در شما احساس قدرت ، اراده و استقلال ايجاد مي كند .
• زير بناي اعتماد به نفس در هر زمينه اي تهيه مقدمات و آمادگي است .
• هر چه بيشتر ياد بگيريد و دانش خود را بالا ببريد اعتماد به نفستان نيز بيشتر مي شود .
• در زندگي امنيتي وجود ندارد آنچه وجود دارد فقط موقعيت است .
• ثبت هدفهايتان بر روي كاغذ احتمال دستيابي به آن را 100% افزايش مي دهد .
• در تمام عمر يك دانش آموز باقي بمانيد . هر چه بيشتر ياد بگيريد اعتماد به نفس بيشتري خواهيد داشت .
• كينه و نفرت را از خود دور كنيد و تمام كساني را كه به شما آسيب رسانده اند ببخشيد و خود را آزاد و رها سازيد.
• هر روز يك ساعت وقت خود را صرف مطالعه در راستاي اهدافتان كنيد.
• سه در صد از درآمدتان را براي ياد گيري مداوم روي خودتان سرمايه گذاري كنيد .
• لازمه اعتماد به نفس داشتن سلامتي كامل, انرژي زياد و معاشرت با انسانهاي مثبت است .
• ذهن خود را با افكار سالم تغذيه كنيد و محيط خود را مثبت و سازنده انتخاب كنيد .
• كنترل پيامهايي را كه به ذهن خود آگاه خود مي دهيد در دست بگيريد .
• گفتگوي دروني خود را كنترل كنيد و با خودتان به نحو سازنده و مثبت گفتگو كنيد .
• تحت هر شرايطي از معاشرت با افرادي كه تفكر منفي دارند خود داري كنيد .
• اگر فكر مي كنيد براي شادي و خوشبختي شما, بايد فكر و رفتار ديگري تغيير كند محكوم به شكست هستيد.
• با ديگران با احترام ، ملاحظه ، ادب و احترام رفتار كنيد و ببينيد چقدر در شادي و اعتماد به نفس شما موثر است .

 

 

 

 

 

گفتاردرمانی جامع انلاین فرذیس کرج + مي خوام خانه اي از قصه بسازم كه تمام ابعادش بوي عشق را بدهند.

 

 

 

مي خوام خانه اي از قصه بسازم كه تمام ابعادش بوي عشق را بدهند.

 پنجره هاي آن از مهر و وفا ساخته شده باشند. و در آن دو دل خوشحال بنويسم

خانه اما تاريك است؟!

خانه ام ساكت و سرد و خموش

و درآن خانه كسي نيست

آري مي خواهم در ان خانه سرد، دو دل گرم بكارم

آبياري كنم تا دو دل، گل بدهند

دو پرستو باشند

من و تو هجرت خواهيم كرد مانند دو پرستو به خانه عشق قصه هايمان

****************

بیچاره من که بعد تو آواره میشم باورم نمیشه که رفتی از پیشم

چاره درد من مرگم رسیده اینجا حتی قبله هم صبرم نمیده

اومدم نزارم عشقت و ببازی اما این رسمش نبود مهمون نوازی

اره این رسمش نبود مهمون نوازی

میمیرم اگه از تو نشونی نمونه عزیزم

میسوزم تو نیایی چشمام و من به در میدوزم

میمیرم نگو رفتن من واست فرقی نداره

من میرم اما گریه نکن دیگه فایده نداره

**************************

زندگی بازی نیست
زندگی،
برگ پژمرده پاییزی نیست
زندگی
بوته خشک کویر
ریشه پوک درخت
خزه خیس قنات
یا کلوخ لب جوی
خس و خاشاک بیابانها نیست
زندگی
زیستن است
زیستن: حرکت پیوسته رود
جوشش چشمه نور
موج سنگین دل دریاها
رویش سبز بهار
گل امید نگاه عاشق
تپش قلب کبوترها
در باران است

 ********************

هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیچکی نمیونه تا بامن توی راهم هم سفر شه

آخه میترسه که با من با دل من در به در شه

هیچکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمینویسه

هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

آخه تو کلبه سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه

میدونم اگه تا لحظه مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه

***********************

خدای من….

 

خدای مهربانم….

 اینک که از عشق تو در سینه ام می نویسم

از آنچه به من دادی و میدهی

از هر آنجه در درونم با یاد تو همصدا میشود

از همه چیز خواهم گفت.

خدای مهربانم….

سر بر آسمانت بلند میکنم و دستان خود را به سویت دراز

خوب میدانی که اکنون بیش از پیش ترا میخوانم

تو خود عشقی

 

تو همان معشوقه ای هستی که حافظ در سطر سطر اشعارش می آورد.

همان رود زلال و روشنی که سهراب از آن نام میبرد.

و کودکی در آن خود را می بیند.

و پرندگان سیراب از عطر نفس هایت میشوند.

 

قلب مرا دریاب.

که جز تو….

معشوقه ای در درون این قلب خسته ام نیست.

خدایا….

 

اینک که با تو به راز نشسته ام دوست دارم تا بدانی

که چه اندازه وسعت تنهایی من بزرگ است و تنها

تنها

نام و یاد تو

آرامش بخش این قلب خسته است

خدای من

 

فریاد میزنم

دوستت دارم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دل نوشته+گفتاردرمانی جامع انلاین چهارراه طالقانی کرج

هر روز خداوند همراه با خورشيد لحظه‌اي به ما ارزاني مي‌دارد كه در آن امكان تغيير آنچه كه موجب بدبختي ماست، وجود دارد هر روز ما وانمود مي‌كنيم كه متوجه‌ي وجود اين لحظه نيستيم. وانمود مي‌كنيم كه امروز شبيه ديروز و شبيه فرداست.

 اما كسي كه متوجه روزي كه در آن زندگي مي‌كند هست، آن لحظه‌ي جادوئي را كشف مي‌كند، اين لحظه شايد در چرخاندن كليد در قفل نهفته باشد، به هنگام صبحدم و شايد در سكوتي باشد كه پس از غذاي شب حاكم مي‌شود.

 

 يا در هزار و يك چيزي كه همواره مشابه به نظر مي‌رسد، اما اين لحظه وجود دارد، لحظه‌اي كه در آن همه‌ي اقتدار ستارگان در ما نفوذ مي‌كند و به ما اجازه مي‌دهد كه معجزه كنيم.

خوشبختي گاه يك توفيق است ولي در بيشتر مواقع يك پيروزي است. لحظه‌ي جادويي به ما كمك مي‌كند تا تغيير كنيم. ما را برمي‌انگيزد تا به جستجوي رؤياهايمان برويم.

 

 بي‌شك رنج خواهيم كشيد و لحظات دشواري را خواهيم گذراند اما اينها گذرا هستند و اثري به جا نخواهند گذاشت و بعدها مي‌توانيم با غرور و ايمان به گذشته‌ها نگاه كنيم.

بدبخت كسي است كه از خطر كردن مِي‌ترسد. او هرگز سرخورده نمي‌شود، نا اميد نمي‌شود و مانند كسي كه در جستجوي تحقق رؤياهايش زندگي مي‌كند، رنج نخواهد كشيد.

 

 اما هنگامي كه به گذشته نگاه مي‌كند  قلبش به او خواهد گفت: «با معجزه‌هايي كه خداوند در مسير تو قرار داده بود چه كردي؟ با استعدادهايي كه خداوند در درون تو به وديعه گذاشته بود چه كردي؟ آنها را در اعماق چاله‌اي به خاك سپردي چون مي‌ترسيدي كه از دستشان بدهي؟ و حالا آنچه برايت باقي مانده اين است: اطمينان به اينكه زندگي‌ات را از دست داده‌اي.»

 

بيچاره كسي كه اين كلمات را از قلبش بشنود.

آنوقت است كه به معجزه ايمان خواهد آورد، اما لحظات جادوئي حيات او ديگر طي شده‌اند.

 

 

 

 

 

خانواده یعنی ….

 

 

 

 

I ran into a stranger as he passed by

با مردي كه در حال عبور بود برخورد كردم

“Oh excuse me please” was my reply.
معذرت ميخوام

He said, “Please excuse me too;
من هم معذرت ميخوام

I wasn’t watching for you.”
دقت نكردم

We were very polite, this stranger and I.
ما خيلي مؤدب بوديم ، من و اين غريبه

We went on our way saying good-bye.
خداحافظي كرديم و به راهمان ادامه داديم

But at home a difference is told,
اما در خانه چيزي متفاوت گفته ميشه

How we treat our loved ones, young and old
با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم

Later that day, cooking the evening meal,
كمي بعد آنروز، در حال پختن شام

My son stood beside me very still.
پسرم خيلي آرام كنارم ايستاد

As I turned, I nearly knocked him down.
همينكه برگشتم به او خوردم و تقريبا” انداختمش

“Move out of the way,” I said with a frown.
” با اخم گفتم اه!! از سر راهم برو كنار”

He walked away, his little heart broken.
قلب كوچكش شكست و رفت

I didn’t realize how harshly I’d spoken.
نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم

While I lay awake in bed,
وقتي توي تختم بيدار بودم

God’s still small voice came to me and said,
صداي آرام خدا در درونم گفت

“While dealing with a stranger, common courtesy you use,
وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني

But the children you love, you seem to abuse.
اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني

Go and look on the kitchen floor,
برو به كف آشپزخانه نگاه كن

You’ll find some flowers there by the door.
آنجا نزديك در، چند گل پيدا ميكني

Those are the flowers he brought for you.
آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است

He picked them himself: pink, yellow and blue.
خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي

He stood very quietly not to spoil the surprise,
آرام ايستاده بود كه سورپريز بكنه

And you never saw the tears that filled his little eyes.”
و هرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي

By this time, I felt very small,
در اين لحظه احساس حقارت كردم

And now my tears began to fall.
واشكام سرازيرشدند

I quietly went and knelt by his bed;
آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

“Wake up, little one, wake up,” I said. “
بيدار شو كوچولو ، بيدار شو

Are these the flowers you picked for me

اينا گلهائين كه تو برام چيدي؟

He smiled, “I found ’em, out by the tree.
او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم

I picked ’em because they’re pretty like you.
ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن

I knew you’d like ’em, especially the bluehtmltag
ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا” آبيه رو

I said, “Son, I’m very sorry for the way I acted today
گفتم پسرم واقعا” متاسفم از رفتاري كه امروز داشتم

I shouldn’t have yelled at you that way.”
نميبايست اونطور سرت داد بكشم

He said, “Oh, Mom, that’s okay. I love you anyway.”
گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

I said, “Son, I love you too,
گفتم :من هم دوستت دارم پسرم

And I do like the flowers, especially the blue.”
و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا” آبيه رو

Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for
Would easily replace us in a matter of days.
But the family we left behind will feel the loss for the rest of their Lives.
And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own
Family an unwise investment indeed, don’t you think
So what is behind the story

What does the word FAMILY mean to us

آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار ميكنيد به آساني در ظرف يك
روز براي شما جانشيني مي آورد. اما خانواده اي كه به جا ميگذاريد تا آخر عمر
احساس فقدان شما را خواهد كرد.
و به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كارميكنيم و نه خانواده مان .چه سرمايه
گذاري ناعاقلانه اي !! اينطور فكر نميكنيد؟!! پشت اين داستان چه پندي نهفته
است. كلمه ” خانواده ” يعني……

 

 

 

 

 

 

 

 

دل نوشته

…..

سالی به سال پیش دوخته شد

سالی به سالهای عمرما نیز افزوده شد

به راستی که دستان مهربان بافنده سالهای عمرمان

چه مهربانانه مشغول بافتن این نقش و نگاره

رنگارنگیست ، که با برخورد میله های بافتنیش

سرود زندگی را نوید دهد

سرود یک لحظه نفس کشیدن 

 سرود یک لحظه خندیدن 

 سرود  یک لحظه گم شدن ، در اعماق وجود ، و سپس

پیدا شدن با شنیدن و لمس ، این موسیقیه زیبا در انتهای هستیه درون.

باری چه خوش می نوازد این روح

در کالبد وجود ، پنداری درویشیست ،

خود در سکوت 

که می گوید از عشق ، چه عاشقانه

می نوازدش ، چه عاشقانه ، عاشق است

عشق را خرجه ساز می کند

تنها ازسازش انتظار سخنیست ، دلربا و مستانه .

… حقا…

قدر تاره کهنه را استاد داند و شفای جسمه بیمارش

در دستانه اوست . سازیم پنداری در دستان خدا.

خوشا سازی که در دست استاد شروع به نواختن کند.

دستان مهربانش ، چه دلسوزانه می نوازد ،

                         نواختنش نوازش است .

                              

                                              ساز نیز قدر استاد بداند

که چون استاد شروع به نوازش کند ، دنیا به

احترام ، سر خم کند و به زانو در آید.

همانا این قدرتیست که استاد به سازش می دهد

صدایش ، احساسش پنداری از درون ساز فواره

می زند و دنیارا به حرکت وا می دارد ، که ای

نا امید ، ای خسته ، ای دلشکسته ، ای پریشان حال

ای گمشده در دنیای واقعی و خیال … برخیز

و حرکت آغاز کن . از پستی ها و بلندیها پند گیر.

همچون نتهای موسیقی 

گاهی در انتهای سکوت و گاهی به اوج خروش .

امسال سال توست / امسال سال ماست

برخیز و رقصیدن اغاز کن

برخیز، شادمان شو که استاد ، خود نیک می داند

نیازت نت جدیدیست که آن مهربان برایت از قبل فراهم کرده .

 بیا و در این سمفنیه زندگی ، سازی شو

به لطافت تار 

 

نرمیه کشیدنه آرشه برسیم های ویالون

 به استقامت دف 

 نگاه پیانو باش به انگشتان

دست استاد که رقصان ، می نوازد تا بینهایت .

شاید حتی یک مضراب ، کمکی باش برای نشان قدرت گیتار

 سازی باش بی همتا ، تشنه آغوش و دستان گرمو عاشقانه خدا .

عاشق باشو سبز ، که این سبزی از درد و ترکیدنه دانه ای آغاز شود

و به ثمر رسد .

 

 

دل نوشته

 رسیدن

آدم‌ها تا یک روزی از زندگی‌شان شاید فقط زندگی را خیال می‌کنند، زندگی را واقعا زندگی نمی‌کنند. خیال می‌کنند که فردا که زندگی‌شان شروع شود همه‌ی آن‌چیزها که باید یاد گرفته باشند را یاد می‌گیرند و از بهترین دانشگاه‌های دنیا بالاترین مدرک‌ها را می‌گیرند و آن خانه‌ی رویایی توی آن خیابان رویایی را می‌خرند و آن ماشین محبوب‌شان را سوار می‌شوند و با معشوق رویایی‌شان بالاخره ازدواج می‌کنند و بچه‌های‌شان را که زیباترین اسم‌های دنیا را برای‌شان انتخاب کرده‌اند برای درس خواندن به بهترین مدرسه‌ی شهر می‌فرستند. حتا اگر خیال‌پردازتر باشند، می‌توانند وقتی که اختتامیه‌ی جشنواره‌ای را می‌بینند خیال کنند که روزی بهترین فیلم دنیا را می‌سازند و از بهترین جشنواره‌های دنیا بهترین جایزه‌ی جشنواره را می‌گیرند و موقع تحویل گرفتن جایزه‌شان، روی سن، آن را به آدمی تقدیم می‌کنند که روزگاری ترک‌شان کرده است و ثابت می‌کنند به او که در انتخابش اشتباه کرده است، همین‌طور که دارند با حلقه‌ی توی دست‌شان بازی می‌کنند تا به رخ او بکشند که دیگر برای پشیمانی دیر شده است. یا می‌توانند وقتی برنده‌های یک جایزه‌ی ادبی اعلام می‌شود خیال کنند که روزی بهترین مجموعه‌داستان دنیا را می‌نویسند که خط‌به‌خط داستان‌هایش را خواننده‌های‌شان دوست دارند از حفظ کنند یا پشت کارت‌پستال برای یار در سفرمانده‌شان بنویسند و چنان آن داستان‌ها خوبند که مجبورند وقت مصاحبه با منتقدهای ادبی و بعد از شنیدن تعریف‌های آن‌ها، کمی شکسته‌نفسی کنند و بگویند که ای بابا، این‌طورها هم نیست، این تازه اولین مجموعه‌داستان من است. و خب، خیال‌پردازی که انتها ندارد، حالا نوبت خیال کردن درباره‌ی رمانی است که روزگاری می‌نویسند و دنیا را تکان می‌دهد و تکان می‌دهد و تکان می‌دهد.

آدم‌ها اما از یک روزی به بعد دیگر نمی‌توانند زندگی را فقط خیال کنند، چون چشم باز می‌کنند و می‌بینند که زندگی چند وقتی است که واقعا شروع شده است، چون چشم باز می‌کنند و می‌بینند که دارند واقعا زندگی می‌کنند. واقعا چند وقتی است که هر روز باید روزی دوازده ساعت کار کنند و تازه باز پولی در نمی‌آورند. از کارشان لذت نمی‌برند، مثل کار کردن خر است برای خوردن یابویی که رییس‌شان است. درس‌شان را در یک دانشگاه متوسط تا یک‌جایی خوانده‌اند و با یک مدرک میانی رها کرده‌اند. از معشوق‌شان دور افتاده‌اند. شب که به سقف اجاره‌ای بالای سرشان می‌رسند آن‌قدر خسته‌اند که رمانی که کنار تخت‌خواب‌شان است چند صفحه بیشتر پیش نمی‌رود و چشم‌هایشان روی هم می‌آید. اضافه وزن پیدا کرده‌اند، صبح که از خواب بیدار می‌شوند هیچ حواس‌شان نیست که قیافه‌شان توی آینه هیچ شبیه آن آدم ایده‌آلی نیست که زمانی خیال می‌کردند در سی‌سالگی شبیه او می‌شوند، حواس‌شان نیست چون کمبود خواب دارند. حواس‌شان نیست چون فقط به این فکر می‌کنند که چطور می‌توانند سر وقت به سر کارشان برسند، چون اگر خیلی خوش‌شانس باشند فقط دنبال نقشه کشیدن برای ساعت نهار هستند که به معشوق‌شان تلفن بزنند و بگویند هنوز دوستش دارند، هنوز چند روزی بیشتر برای‌شان صبر کند، وام اداره دارد جور می‌شود، تعاونی اداره دارد به کارمندها زمین قسطی می‌دهد، تو فقط چند وقت دیگر صبر کن عزیزم، می‌دانم خسته شده‌ای از این وضع، خب، می‌بینی که، من دارم همه‌ی تلاشم را می‌کنم، بابام بازاری بوده یا مادرم دختر بازاری، شارژ موبایلم دارد تمام می‌شود، تمام هم نشود صدا قطع و وصل می‌شود، فقط زود بگو که دیگر چه کار می‌توانم بکنم، زود بگو تا قطع نشده. بیپ، بیپ.

آدم‌ها، بی‌معجزه‌مانده‌های معمولی‌شان، تا وقتی که کودک هستند، یا دست بالا تا وقتی که هنوز جوانی‌شان تمام نشده است، زندگی نمی‌کنند، زندگی را فقط خیال می‌کنند. بزرگ‌سالی که شروع شد، همه چیز تمام شده است، فرصت خیال‌کردن تمام شده است. کافی است به نزدیکی‌های میان‌سالگی برسند، همین میان‌سالگی که دیگر سن و سال‌شان عدد ندارد، همین میان‌سالگی که همیشه همین نزدیکی‌هاست و فقط حواس‌شان نیست، فقط خیال می‌کنند که هیچ‌وقت نمی‌رسد، نمی‌رسد، نمی‌رسد.